تبليغاتX
NekrasoF
از اونجایی که وبم سنگین شده و داد همه در اومده که چقدر وبت سنگینه پست رو تو ادامه مطلب می زارم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:14
توسط Ali موضوع: |

 

زنی زنبیل نان در دست می رفت

هوا می بارید

دلش هر جا که قطره ای باران بر زمین می خورد همان جا می شکست

باران شور می بارید

پر شور می بارید



و او تنها فکر نان ها بود

و دیوار پیوسته و بلند بود

پیوسته و بلند

راه او را به خویش می خواند

این داستان که می گذشت من در این فکر بودم 

چه خوب که من زن نیستم

 


پ ن 1 : سختی ها گویی اتمامی ندارد باشد

مرد را دردی اگر باشد خوش است

پ ن 2 : ادامه مطلب پسورد داره اگه ندارید بازش نکنید وقتتون هدر میره



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:5
توسط Ali موضوع: |
بر سر اتش تو سوختم دود نکرد 
آب بر اتش تو ریختم سود نکرد
دل را آزمودم به هزاران شیوه       
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
آنچه از عشق کشید این دل من کوه نکشید
و آنچه در آتش کرد این  دل من عود نکرد




پ ن 1:
خوابم از دیده چونان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمُرد
پ ن 2 : جای حافظ خالی
پ ن 3 : هر کسی inbox گوشی من رو خوند و این دو حالت  براش پیش  نیومد جایزه داره
یا خنده اش می گیره
 یا گریه اش می گیره

و بعدشم بی برو برگرد حرصش در میاد !

آمار میگه این طوری میشه

 البته آماری که جمعیت آماریش دو نفر بودن



ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:20
توسط Ali موضوع: |

اي ساربان اي کاروان ليلاي من کجا مي بري
 با بردن ليلاي من جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري
در بستن پيمان ما تنها گواه ما شد خدا
 تا اين جهان بر پا بود اين عشق ما بماند به جا
اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري
تماميه دينم به دنيايه فاني شراره ي عشقي که شد زندگاني
به ياده ياري خوشا قطره اشکي ز سوز عشقي خوشا زندگاني
هميشه خدايا محبت دلها به دلها بماند بسان دل ما
که ليلي و مجنون فسانه شوند حکايت ما جاودانه شود
تو اکنون ز عشقم گريز آيي
غمم را ز چشمم نمي خواني از اين غم چه حالم نمي داني
پس از تو نبودم براي خدا تو مرگ دلم را  ببين و برو
چو طوفان سختي ز شاخه ي غم گل هستي ام را بچين و برو
که هستم من آن تک درختي که در حال طوفان نشسته
همه شاخه هاي وجودش ز خشم طبيعت شکسته
اي ساربان اي کاروان ليلاي من کجا مي بري
 با بردن ليلاي من جان و دل مرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري
اي ساربان کجا مي روي ليلاي من چرا مي بري


تاکید 1 :

تماميه دينم به دنيايه فاني شراره ي عشقي که شد زندگاني

به ياده ياري خوشا قطره اشکي ز سوز عشقي خوشا زندگاني


تاکید 2 :


تو اکنون ز عشقم گريز آيي
غمم را ز چشمم نمي خواني از اين غم چه حالم نمي داني


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:42
توسط Ali موضوع: |

عشق بود که به بود آمد

بودی که به بود آمد

  ابتدا آن بودی نبود که شایسته بود،

 شایسته ی بودن  شایسته ی ماندن،

 این را از ابتدا دانستم ،

ولی برعهده ی خود دارد آنچه که در پیش دارد !

 چــــــــــــــون من که آینده را در خویش دارم...!

 و این ترجمان مجهولی چون زندگی باشد....

بودنی که بی نقص باشد

و نقض کند هر آنچه که لکه ای از نقص داشته باشد

این همان عشق است برای کسی چون من !

و برای تو.....

برای تو ای شیرینم فرار از من نقص نیست

همان نجابتی است که عاشقانه آن را باید پرستید

صفتی است الهی!

 که نه شایسته ی انسان امروز است ،

 اما تو از آن بهرمندی

و من در مقابلت طالب دوا چون خماری دردمندی هستم!

اما عالم خمار را عیب نیست ،

به بودن باید دید

به دیدن باید بود

به شنیدن و خواندن کفایتی در آن نیست

باید خماری شراب را بدانی تا بفهمی چه می گویم

 

خماری که خمّار بود

باید خمار باشی تا بدانی

تا بدانی چه می گویم

با آن دو چشم خمار مرا این گونه ببین ای شیرینم

و فریادی که به جان می آوردم

 ای ماهم

- ز چه خماری ؟

و من چون خماری که خمّارانه می خواند

یارم چو قدح بدست گیرد / بازار بتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او گفت / کو محتسبی که مست گیرد

کـــــو مــحتسبی که مســت گیرد

کـــــــو مــــحتسبی که مســـــت گیرد

آه آه آه ، آه آه آه

طالب آن هستی که بدانی حال این خمّار را؟

همچون دشتی هستم ، بــــــــــاز و فراخ

دشتی که اگر نسیمی چون تو بخواهد در آن بوزد

آن را هیچ جایی نیست دست نیافتنی


زیباست

زیباست

این طور نیست

هر آنچه هستم از آن تو

هر کجا گویی خواهم رویید

همچو این گندم زارم، خالی

و به انتظار تو هر روز میزنم به حافظ فالی

ببین چه خالی به انتظار تو نشسته ام

آسمان وجودم آبی

هر از گاهی لکه ای ابر

اما

سپید

چون روی ماه تو

و لکه ها از سوال بوجود می آید

چگونه علفزاری چون من نسیمی چون تو را

که بوی بهشت را  می دهد مانگار کند

و در یک لحظه

ترس، تمنا ، عجز ، ..... در من پدید می آید

اما با خیال تو سپیدش می کنم

این بار که آمدی آبی بپوش

چون قبل

چون آسمان قلب

فردا در انتظارت خواهم بود!

 بیا

بیا

بیا.....

من آنجا خواهم بود حتی اگر نیایی

انقدر آرامم کرده ای که دیگر مرا با کسی جنگی نیست

رفتارم آنچنان آرام شده که درک می کنم

درک می کنم هر آنچه که باید

شاید قبل از این اینگونه نبودم، شاید

ولی باید

ولی باید ،بمانم


پ ن 1 :
بيا ساقي آن مي که حال آورد
کرامت فزايد کمال آورد
به من ده که بس بي‌دل افتاده‌ام
وز اين هر دو بي‌حاصل افتاده‌ام


پ ن 2 : دستم به نقاشی کردن نمی ره دلیلش رو نمی دونم اما بیشتر دوست دارم بنویسم
پ ن 3 : از راهنمایی همه تون تشکر می کنم دوستای خوبم
پ ن 4 : یه شعر برات گفتم تو ادامه مطلب بخون



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:40
توسط Ali موضوع: |

nekrasof

Ali

nekrasof

http://nekrasof.blogfa.com

NekrasoF

NekrasoF

NekrasoF

نه عقابم نه کبوتر اما
چون به جان آيم در غربت خاک
بال جادويي شعر
بال رويايي عشق
مي رسانند به افلک مرا
اوج ميگيرم اوج
مي شوم دور ازين مرحله دور
مي روم سوي جهاني که در آن
همه موسيقي جان ست و گل افشاني نور
همه گلبانگ سرور
تا کجاها برد آن موج طربناک مرا
نرده بال و پري بر لب آن بام بلند
ياد مرغان گرفتار قفس
مي کشد باز سوي خاک مرا

-----------------------------
این نقاشی ها گند کاری های خودم هستن و با برنامه
PhotoImpact 10
می کشم

تمام نقاشی های را می توانید در قسمت پیوندها با نام " تمام نقاشی های من " ببینید



نه گرافیستم و نه می خوام چیزی به رخ کسی بکشم فقط واسه دل خودم این چیزارو می کشم و می نویسم

YaHoo ID : hassani.ali69

NekrasoF

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog