|
از اونجایی که وبم سنگین شده و داد همه در اومده که چقدر وبت سنگینه پست رو تو ادامه مطلب می زارم
زنی زنبیل نان در دست می رفت
هوا می بارید
دلش هر جا که قطره ای باران بر زمین می خورد همان جا می شکست
باران شور می بارید
پر شور می بارید
و او تنها فکر نان ها بود
و دیوار پیوسته و بلند بود
پیوسته و بلند
راه او را به خویش می خواند
این داستان که می گذشت من در این فکر بودم چه خوب که من زن نیستم
مرد را دردی اگر باشد خوش است پ ن 2 : ادامه مطلب پسورد داره اگه ندارید بازش نکنید وقتتون هدر میره بر سر اتش تو سوختم دود نکرد آب بر اتش تو ریختم سود نکرد دل را آزمودم به هزاران شیوه هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد آنچه از عشق کشید این دل من کوه نکشید و آنچه در آتش کرد این دل من عود نکرد
خوابم از دیده چونان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمُرد پ ن 2 : جای حافظ خالی پ ن 3 : هر کسی inbox گوشی من رو خوند و این دو حالت براش پیش نیومد جایزه داره یا خنده اش می گیره یا گریه اش می گیره و بعدشم بی برو برگرد حرصش در میاد ! آمار میگه این طوری میشه البته آماری که جمعیت آماریش دو نفر بودناي ساربان اي کاروان ليلاي من کجا مي بري
تاکید 1 : تماميه دينم به دنيايه فاني شراره ي عشقي که شد زندگاني به ياده ياري خوشا قطره اشکي ز سوز عشقي خوشا زندگاني تاکید 2 :
عشق بود که به بود آمد بودی که به بود آمد ابتدا آن بودی نبود که شایسته بود، شایسته ی بودن شایسته ی ماندن، این را از ابتدا دانستم ، ولی برعهده ی خود دارد آنچه که در پیش دارد ! چــــــــــــــون من که آینده را در خویش دارم...! و این ترجمان مجهولی چون زندگی باشد.... بودنی که بی نقص باشد و نقض کند هر آنچه که لکه ای از نقص داشته باشد این همان عشق است برای کسی چون من ! و برای تو..... برای تو ای شیرینم فرار از من نقص نیست همان نجابتی است که عاشقانه آن را باید پرستید صفتی است الهی! که نه شایسته ی انسان امروز است ، اما تو از آن بهرمندی و من در مقابلت طالب دوا چون خماری دردمندی هستم! اما عالم خمار را عیب نیست ، به بودن باید دید به دیدن باید بود به شنیدن و خواندن کفایتی در آن نیست باید خماری شراب را بدانی تا بفهمی چه می گویم
خماری که خمّار بود باید خمار باشی تا بدانی تا بدانی چه می گویم با آن دو چشم خمار مرا این گونه ببین ای شیرینم و فریادی که به جان می آوردم ای ماهم - ز چه خماری ؟ و من چون خماری که خمّارانه می خواند یارم چو قدح بدست گیرد / بازار بتان شکست گیرد هر کس که بدید چشم او گفت / کو محتسبی که مست گیرد کـــــو مــحتسبی که مســت گیرد کـــــــو مــــحتسبی که مســـــت گیرد آه آه آه ، آه آه آه طالب آن هستی که بدانی حال این خمّار را؟ همچون دشتی هستم ، بــــــــــاز و فراخ دشتی که اگر نسیمی چون تو بخواهد در آن بوزد آن را هیچ جایی نیست دست نیافتنی
زیباست زیباست این طور نیست هر آنچه هستم از آن تو هر کجا گویی خواهم رویید همچو این گندم زارم، خالی و به انتظار تو هر روز میزنم به حافظ فالی ببین چه خالی به انتظار تو نشسته ام آسمان وجودم آبی هر از گاهی لکه ای ابر اما سپید چون روی ماه تو و لکه ها از سوال بوجود می آید چگونه علفزاری چون من نسیمی چون تو را که بوی بهشت را می دهد مانگار کند و در یک لحظه ترس، تمنا ، عجز ، ..... در من پدید می آید اما با خیال تو سپیدش می کنم این بار که آمدی آبی بپوش چون قبل چون آسمان قلب فردا در انتظارت خواهم بود! بیا بیا بیا..... من آنجا خواهم بود حتی اگر نیایی انقدر آرامم کرده ای که دیگر مرا با کسی جنگی نیست رفتارم آنچنان آرام شده که درک می کنم درک می کنم هر آنچه که باید شاید قبل از این اینگونه نبودم، شاید ولی باید ولی باید ،بمانم بيا ساقي آن مي که حال آورد کرامت فزايد کمال آورد به من ده که بس بيدل افتادهام وز اين هر دو بيحاصل افتادهام پ ن 2 : دستم به نقاشی کردن نمی ره دلیلش رو نمی دونم اما بیشتر دوست دارم بنویسم پ ن 3 : از راهنمایی همه تون تشکر می کنم دوستای خوبم پ ن 4 : یه شعر برات گفتم تو ادامه مطلب بخون |